امروز از چه برایت بگویم که تو را نرنجاند، نمی‌دانم.. اما کتاب چرم قهوه ای رنگم را به یاد داری؟ او را در گوشه ای از اتاق به یادگار به فراموشی سپرده ام؛ هرچند او هم دیگر مرا به خاطر نخواهد آورد. با خودم عهد بستم روزی آن دفتر را به آتش بکشم، آن دفتر، کلماتش، خاطرات نهفته در جملاتش و افرادی که در خط به خط آن دفتر زندگی میکنند. «از یاد میرویم اما در جملات هنوز زنده ایم» اینطور نیست ؟! البته آن دفتر یادگار روز های عجیبیست، هم خوش‌آیند است و هم نحس و البته گاهی با مرور جملاتش بغض به گلویم چنگ مینداخت. اعتراف اینکه آن دفتر بخشی از دور ریز های چسبیده به مغز من را حمل میکند سخت است، من و آن دفتر خاطرات خوبی هم داشتیم، گاهی! برای مثال زمانیکه با نوشتن در صفحاتش به من اجازه میداد کمی از زمان حال و صداهای اطرافم خلاص شوم و آرامش را به من هدیه میداد، البته این دفتر خط قرمز هایی هم برایم ساخت برای مثال دوستانم وقتی دفتر را میدیدند میدانستند باید بی هیچ آلودگی صوتی آن مکان را ترک کنند و این یعنی سلاح آرامش.

شاید یک روز دفتر قهوه ای چرمی را به شما معرفی کردم.