«Kafka’s Letter in a Parallel World»
دوست عزیز،
در خوابم در ایستگاهی آدمها صف کشیده بودند، هیچکس نمیدانست قطار به کجا خواهد رفت، اما همه شتاب داشتند سوار شوند؛ گویی جا ماندن بدتر از ندانستن بود. با خود گفتم: این صحنه همان زندگی است. ما نیز چنینیم؛ نمیدانیم مقصد چیست، اما باور کردهایم که باید از دیگری تقلید کنیم—کاری بیابیم و ازدواج کنیم—بیآنکه لحظهای درنگ کنیم و بپرسیم: چرا؟ انگار معنای زندگی در خودِ تقلید دفن شده است. کسی زندگی نمیکند؛ همه تنها نقشهایی از پیش نوشتهشده را تکرار میکنند. و همین تکرار، آرامش دروغینی میآورد، مثل مسافری که فقط به خاطر بودن در قطار، خیال میکند سفرش معنایی دارد.
با تردید، فرانتس کافکا.
- نویسنده-