۸ مطلب در ژانویه ۲۰۲۶ ثبت شده است

تکه نوشته ای از فراموش شده ها

همیشه میگفت «من اینایی که میگن از باباهاشون متنفرن رو درک نمیکنم، چطور ممکنه آخه؟!». همیشه بهش میخندیدم، هنوزم میخندم چون ی جواب جالب براش داشتم، «پدر که سهله، از کل خانواده متنفرم، نظرت چیه؟!». خب مشخصا بله نمیتونی درک کنی، چون پدر تو، پدر بقیه نیست.. خانواده تو خانواده بقیه نیست.. البته اینها درد و دل یک نوجوان ۱۳ ساله تحت تأثیر سن جهالت نیست، حرف های فوران کرده از دل غم زده یک دختر آسیب دیده هست. قصد گفتن هیچ چی ندارم، نه اتفاقات گذشته و نه درد خاموش حال. فقط کلمه پشت سر هم ردیف میکنم انگاری.

  • Gelos ‌‌

«از یاد میرویم اما در جملات هنوز زنده ایم»

امروز از چه برایت بگویم که تو را نرنجاند، نمی‌دانم.. اما کتاب چرم قهوه ای رنگم را به یاد داری؟ او را در گوشه ای از اتاق به یادگار به فراموشی سپرده ام؛ هرچند او هم دیگر مرا به خاطر نخواهد آورد. با خودم عهد بستم روزی آن دفتر را به آتش بکشم، آن دفتر، کلماتش، خاطرات نهفته در جملاتش و افرادی که در خط به خط آن دفتر زندگی میکنند. «از یاد میرویم اما در جملات هنوز زنده ایم» اینطور نیست ؟! البته آن دفتر یادگار روز های عجیبیست، هم خوش‌آیند است و هم نحس و البته گاهی با مرور جملاتش بغض به گلویم چنگ مینداخت. اعتراف اینکه آن دفتر بخشی از دور ریز های چسبیده به مغز من را حمل میکند سخت است، من و آن دفتر خاطرات خوبی هم داشتیم، گاهی! برای مثال زمانیکه با نوشتن در صفحاتش به من اجازه میداد کمی از زمان حال و صداهای اطرافم خلاص شوم و آرامش را به من هدیه میداد، البته این دفتر خط قرمز هایی هم برایم ساخت برای مثال دوستانم وقتی دفتر را میدیدند میدانستند باید بی هیچ آلودگی صوتی آن مکان را ترک کنند و این یعنی سلاح آرامش.

شاید یک روز دفتر قهوه ای چرمی را به شما معرفی کردم.

  • Gelos ‌‌

بیان کلی موضوعات به روش من.

خب حقیقت این هست که ی سری وقتا با «کلی گویی» گند میزنم به ارتباط بین نویسنده و خواننده که البته قابل ذکر هست که من همیشه دریافت جزئیات مطالب کلی رو به عهده خواننده میزارم؛ ی چیزی تو مایه های «شنونده عاقل باشد» حالا نه انقدرم غیر منطقی اما خب اگر نویسنده واقعی باشی نویسنده بودن رو درک میکنی. قلم های متفاوت رو هم همینطور.

من هیچوقت علاقه ای به اشاره به جزئیات خیلی ریز یک مطلب و ماجرا ندارم(مگر اینکه دوست صمیمیم باشه که راجع به زمین و زمان باهم حرف میزنیم) و نیازی هم به اینکه این جزئیات رو بیان کنم نمیبینم چون از نظر من گاها خیلی واضح هستند.. مثل جوییدن لقمه برای کودکی نوزاد؟! برای آدم بزرگسال که کسی لقمه نمیجوئه. نه؟

  • Gelos ‌‌

داد بزنی کسی نمیرسه به حرفت.

این روزا با خودم میگم واقعا چرا با کسی بحث میکنی؟ چرا سعی میکنی حقیقت رو به بقیه توضیح بدی؟ چرا میخوای قانع کنی؟ و بعد با خودم میگم خب که چی! بیخیال بابا،این یکیم قانع کردی چیشد؟ قبلا به کسی دلیل منطقی میدادی اونم منطقی بود با منطق جوابتو میداد، قبلا همه میگفتن از ادم های متعصب متنفرم! و الان همه برای خودشون ی پا متعصب، هیچکی دیگه منطق نمیپذیره و راجع به حرفت فکر نمیکنه همه منتظر تجربه و شکستن که باعث بشه رشد کنن. میگیری چی میگم؟ خیلیا شدن جاهل عاقل نما که فقط با دهن حرف میزنن و با دست گوشاشونو گرفتن.

  • Gelos ‌‌

اصلا میگیری چی میگم؟!

 

جالبه که فکر میکنیم زندگیمون رو خودمون داریم کنترل میکنیم و راهمون وابسته به انتخاب هامون هست، خب بله این اشتباهٍ.

 

جدای از این موضوع که زندگی اطراف شما در جریان هست، آدم های بسیاری اطرافتون هستند که روی زندگی شما تاثیر میزارن و البته که این جزوی از کوچیک ترین مثال ها در این زمینه هست.

تصور اینکه فکر کنیم در این دنیا به حال خودمون رها شدیم و هرچیزی که بخوایم با تلاش به دست میاریم یکم خنده داره، میپرسی چرا؟ میگم سیاست. میگم قشر سلطه جو، میگم قدرت، میگم نظم نوین جهانی!، میگم اون بالا سری ها!، میگم زیر نظر بودن! رصد شدن، کنترل شدن.. میگم اصلا میگیری چی میگم؟!

 

  • Gelos ‌‌

قشر سلطه جو.

 

اینکه ما به کوچیک ترین محدودیت ها گله مندیم نا امیدم میکنه، ما محدودیت های زیادی داریم که پنهانِ و داریم ازش تبعیت میکنیم، اول محدودیتی که خودت برای خودت میسازی، دوم خانواده، سوم کشورت، چهارم جامعه، پنجم قشر سلطه‌جویی که بر دنیا حکومت میکنه و همه چی از اینجا شروع میشه و مدیریت های پنهانی که تحت عنوان اون داریم تو تاریکی زندگی میکنیم.

 

  • Gelos ‌‌

گذشته، حال، آینده.

 

نسل عجیبی بودیم، یکم زود گذشت برامون، یکم زود بزرگ شدیم.

 

ی سری وقتا بهش فکر میکنم و پی میبرم که زود تر از سنمون فهمیده شدیم، درک کردیم(باید درک میکردیم) و ی سری کارارو که بقیه میزارن به پای جهالت کنار گذاشتیم. به هر حال همه چی زود تر از سنمون جلو می‌رفت و ماهم باهاش پیش میرفتیم اونقدری که فهمیدیم زمان برای ما صبر نمیکنه، برای هیچکی نمیکنه. پس ما چرا دوییدیم دنبالش؟ بقیه چرا ندوییدن؟ اونایی که هنوز ده سال از سنشون عقب ترن چرا ندوییدن؟ کسی مجبورمون کرده بود بدوییم؟ 

  • Gelos ‌‌

کلمه های چیده شده از دل "ای کاش".

 Another words- 

« "حرف " بودم، ساخته شده از کلمه های بی پایه و اساس، از جمله های بدون عمل، کلمه های چیده شده از دل "ای کاش" های مغزم که فاصله اش تا عمل "محال" بود، محال ام که مسافت نداشت، بی پایان بود.. محکوم می‌شدی به ی مشت مصدر!، "نتونستن، نخواستن، سرزنش کردن، درجا زدن، فرار کردن" و با درد خودت مردن؛ تا شاید ی روز از قفسی که برای خودم با دیوار می‌ساختم بیام بیرون و فعل زندگیم رو تغییر بدم ».

– هر آنچه که هست اما نیست.

  • Gelos ‌‌
αɾƈԋιʋҽʂ